((مرغ معما))
دیر زمانی است روی شاخه ی این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.
نیست هم اهنگ او صدایی، رنگی.
چون من در این دیار، تنها،تنهاست.
***
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست،
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.
روزی اگر بشنود سکوت پر از حرف،
بام و در این سرای می رود از هوش.
***
راه فرو بسته گرچه مرغ به اوا،
قالب خاموش او صدایی گویاست.
میگذرد لحظه ها به چشمش بیدار،
پیکر او لیک سایه - روشن رویاست.
***
رسته ز بالا و پست بال و پر او.
زندگی دور مانده: موج سرابی.
سایه اش افسرده بر درازی دیوار.
پرده ی دیوار و سایه: پرده ی خوابی.
***
خیره نگاهش به طرح های خیالی.
انچه در چشم هاست نقش هوس نیست.
دارد خاموشی اش چو با من پیوند،
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.
***
ره به درون می برد حکایت این مرغ:
انچه نیاید به دل، خیال فریب است.
دارد با شهر های گمشده پیوند:
مرغ معما در این دیار غریب است.
(سهراب سپهری.)
(هشت کتاب)